پرش به محتوا

علم، عقل و مهار درون

نقش علم و عقل در مدیریت احساسات و سامان زندگی

علیرضا موسوی مدنی۲۰ دقیقه۹ خرداد ۱۴۰۵۱۳ دقیقه مطالعه

۲۰ دقیقه

خلاصه

بشر در عرصه‌های بیرونی کم‌کم پذیرفته است که مسائل با علم حل می‌شود، نه با دعا، ورد و تکیه بر حدس و میل؛ اما در زندگی درونی و روابط انسانی هنوز غالباً احساسات و خواسته‌ها را ملاک قرار می‌دهد. همان‌گونه که درمان، آب، حمل‌ونقل و دیگر امور به دانش نیاز دارند، رابطه با همسر، فرزند، والدین، کار، درآمد و جایگاه هر چیز در زندگی نیز به علم نیازمند است. در کنار علم، عقل باید هیجانات را مهار کند؛ زیرا عواطف، حتی وقتی مثبت‌اند، لزوماً درست نیستند و اگر کنترل نشوند می‌توانند به وسواس، رنج، بیماری و ویرانی بینجامند. بخش بزرگی از آسیب‌های انسان از درونِ مدیریت‌نشده او برمی‌خیزد، نه فقط از عوامل بیرونی. هرچه انسان درون خود را بهتر با علم و عقل اداره کند، در برابر آسیب‌های بیرونی نیز تواناتر می‌شود. معیار درستیِ رفتار و احساس، میل نیست، بلکه هدایت‌شدن به‌وسیله علم و عقل است.

متن سخنرانی

این متن به‌طور خودکار از روی فایل صوتی تهیه شده و ممکن است با گفتار اصلی تفاوت‌های جزئی داشته باشد.

۰:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم (فاتحه:۱). زمانی بود که کارهای بشر چندان بر اساس حساب‌وکتاب نبود. برای این‌که از نظر آب و آبیاری و وضعیت آب شرایط بهتری داشته باشد، فقط به آسمان نگاه می‌کرد و دعا می‌کرد. برای این‌که بیماری برطرف شود و حال بیماری خوب شود، به دعانویس مراجعه می‌کردند و به ورد و امثال آن پناه می‌بردند. گاهی می‌گفتند کار اجنه است و گاهی می‌گفتند معلوم نیست چیست. اما کم‌کم، هرچه بشر پیش‌تر رفت، فهمید که چیزی به نام علم وجود دارد. با علم می‌شود وضعیت بارندگی را بهتر مدیریت کرد، آب را ذخیره کرد، اسراف و هدررفت آب را کاهش داد و بیمار را شفا داد.

اما شاید بشر هنوز در بسیاری از بخش‌های زندگی این حقیقت را نپذیرفته است. آیا روابطی که من با دیگران دارم، به علم نیاز ندارد؟ آیا رابطه من با فرزندانم علم نمی‌خواهد؟ یکی فرزندش را بر سر می‌گذارد و دیگری او را زیر پا می‌نهد؛ آیا این‌ها علم نمی‌خواهد؟ همان‌طور که درمان بیمار علم می‌خواهد، همان‌طور که بهبود وضعیت باران و حمل‌ونقل علم می‌خواهد، رابطه من با خانواده‌ام نیز به علم نیاز دارد؛ با همسرم، با فرزندم، با پدر و مادرم. با این حال، هنوز در بسیاری از بخش‌های زندگی، انسان‌ها میل را ملاک قرار می‌دهند، نه علم را.

علم چه می‌گوید؟ تو چیزی را دوست داری، دلت می‌خواهد با فرزندت به گونه‌ای خاص رفتار کنی، این‌مقدار او را دوست داری، می‌خواهی خودت را برای او هلاک کنی یا می‌خواهی با او خشن باشی؛ همه این‌ها میل است. اما علم چه می‌گوید؟ بشر برای این‌که زندگی‌اش بهتر شود، به دو چیز نیاز دارد: عقل و علم. عقل هیجانات را کنترل می‌کند. هیجانات من ملاک نیست که مثلا دوست داشته باشم به چیزی سجده کنم یا از چیزی روی برگردانم. خود روابط به علم نیاز دارد. نخست عقل لازم است تا هیجانات کنترل شود، خشم مهار شود، تعصب کنترل شود، حسد فروبنشیند و افراط و تفریط تعدیل شود؛ سپس باید دید علم چه می‌گوید.

علم می‌گوید در این‌جا باید ارتباطات و روابط خود را چگونه مدیریت کنی. این‌که من چند ساعت کار کنم، مسئله میل نیست که بگویم هرچه بیشتر کار کنم بهتر است. این‌که چه مقدار از زندگی خود را صرف درآمد کنم، تابع میل نیست. این علم است که تعیین می‌کند کار چه سهمی از زندگی تو دارد و کسب درآمد چه اندازه از عمر و توان تو را باید به خود اختصاص دهد. این‌که هر کسی در زندگی تو چه جایگاهی دارد، جایگاه نخست است یا دوم یا سوم، همه این‌ها علم است، نه میل. بشر هنوز در بخش‌های زیادی از زندگی‌اش دنبال امیال و هیجانات است و از علم دور مانده است. مگر فیزیک علم نیست؟ مگر ریاضی علم نیست؟ مگر زیست‌شناسی و زمین‌شناسی علم نیستند؟ مگر پزشکی علم نیست؟ همه زندگی به علم نیاز دارد، نه به صرف احساسات ما.

احساسات من ممکن است دوست داشته باشد که در جایی به گونه‌ای خاص رفتار کند، اما همین احساسات است که گاه زندگی را نابود و ویران می‌کند. آن‌چه انسان به آن نیاز دارد، علم و عقل است. عقل بیشتر کارش کنترل است و علم از عقل پشتیبانی می‌کند. عقل می‌گوید باید هیجاناتت را کنترل کنی. برخی از عواطف منفی‌اند و برخی مثبت؛ اما مثبت بودن عواطف، دلیل بر درست بودن آن‌ها نیست.

۴:۵۵

عواطفی که من نسبت به فرزندم دارم، مثبت است؛ اما آیا درست هم هست؟ عواطفی که نسبت به این فقیری دارم که کنار کوچه ایستاده، مثبت است؛ اما آیا نحوه ابراز آن درست است؟ آیا این عواطف باید سرریز شود؟ آیا باید مهار مرا در دست بگیرد؟ آیا باید افکار مرا مشغول کند و مرا دچار نشخوار فکری سازد؟ این عواطف چه سهمی باید در زندگی من داشته باشد و چگونه باید ابراز و کنترل شود؟ بسیاری از وسواس‌ها، بیماری‌های فکری و حتی بیماری‌های جسمی، ریشه در عواطف کنترل‌نشده دارند.

مشکل بشر کجاست؟ هنگامی که فردی بیمار می‌شود، ما معمولا سهم اصلی را به رخدادهای بیرونی می‌دهیم؛ اما اگر یک بررسی میدانی و واقع‌بینانه انجام دهیم، خواهیم دید کسانی که گرفتار مشکلات فکری و روانی شده‌اند، بیشتر از بیرون آسیب دیده‌اند یا از عواطف کنترل‌نشده درون خود؟ از مدیریت‌نشدن درون خود؟ کدام‌یک نقش بیشتری دارد؟ بله، گاهی در محیط کسی بوده که آزار رسانده، مصیبتی رخ داده یا حادثه‌ای پیش آمده است؛ اما انسان بیشتر کجا آسیب دیده است؟ آن‌جا که خشمش را کنترل نکرده، آن‌جا که یأسش را مهار نکرده، آن‌جا که گمانش را کنترل نکرده، آن‌جا که بدبینی‌اش را مهار نکرده و آن‌جا که حسدش را کنترل نکرده، یا آن‌جا که کسی از بیرون او را آزار داده است؟

بشر بیشترین آسیب را از کجا می‌بیند؟ این همان سخن درست قرآن کریم است که انسان از خودش آسیب می‌بیند. در روایات نیز آمده است: «أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.» بزرگ‌ترین دشمن تو، همان نفسی است که در درون توست؛ همان که در برابر سلامت تو، زندگی تو و همه چیز تو ایستاده است، نه آن‌که بیرون از توست. البته قرآن کریم گاهی به دشمنان بیرونی نیز اشاره می‌کند و در روایات هم آمده است که ممکن است دوستی، دشمن انسان باشد؛ ضربه بزند، خیانت کند، یا همنشین، همکار و خویشاوندی موجب آسیب شود. این‌ها هست؛ اما اگر دقیق بررسی کنیم، آمار بگیریم و درصدها را بسنجیم، خواهیم دید انسان بیشتر از کجا آسیب می‌بیند: از همکارش، از دوستش، یا از درون خودش و از مدیریت‌نشدن درون خویش؟

افزون بر این، کسی که درون خود را مدیریت کند، بیرون را نیز بسیار راحت‌تر می‌تواند مدیریت کند. برعکس، کسی که درون خود را مدیریت نکرده باشد، بیرون را هم نمی‌تواند مدیریت کند. آن‌جا که درون مدیریت می‌شود، حتی می‌توان از آسیب بیرون نیز پیشگیری کرد و اگر هم رخ داد، جلوی گسترش آن را گرفت. اساسا آن‌جا که بیرون آسیب می‌زند، فرد در نقطه‌ای قرار دارد که نمی‌تواند درونش را مدیریت کند. وگرنه اگر او را در وضعیتی دیگر قرار دهیم، خواهیم دید که توان مقابله دارد. برای نمونه، چرا بیشتر زخم‌ها، رنج‌ها و تروماهایی که افراد دارند، مربوط به دوران کودکی است؟ چون هنوز تجربه‌ای در کار نیست، هنوز عقل و علم به اندازه کافی شکل نگرفته و هنوز مدیریت درون پدید نیامده است. بیشترین آسیب مربوط به همان‌جاست.

اگر انسان کمی بزرگ‌تر شود، بیشتر یاد می‌گیرد که چگونه درون خود را مدیریت کند. چون این مدیریت را بیشتر آموخته است، بیرون کمتر می‌تواند به او آسیب بزند. این مانند آن است که انسان در برابر مهاجمی قرار بگیرد. اگر فنون رزمی بداند، کشتی بلد باشد و بدن ورزیده‌ای پیدا کرده باشد، وقتی کسی به او هجوم می‌آورد و حمله می‌کند، توان دفاع از خود را دارد. اما وقتی چیزی بلد نیست، فقط نگاه می‌کند و آسیب می‌بیند. پس مسئله اصلی، توانایی مدیریت درون و آمادگی انسان برای مواجهه با بیرون است.

۹:۵۵

این‌که انسان نتوانسته است خود را مدیریت کند، در میزان آسیبی که دیده، مؤثر بوده است. مسئله فقط این نیست که دیگری به او سیلی زده یا مشت زده است؛ مسئله این است که خود او نیز بلد نبوده چگونه از درون خویش مراقبت کند. اگر انسان علم و عقل لازم را داشته باشد، همین دانش و خرد در زندگی او اثر می‌گذارد و نخستین نقش را ایفا می‌کند. ما در عالم بیرون، از نظر آفاقی، کم‌کم به این‌جا رسیده‌ایم که مسئله، علم است؛ نه سحر و ورد و جادو و نگاه‌کردن به آسمان و زمین و مراجعه به دعانویس. اما در درون خودمان هنوز گرفتار میل هستیم. میل من چه می‌گوید؟ میل نمی‌تواند راهنما باشد. حتی مثبت‌بودن عواطف نیز نمی‌تواند ملاک درست‌بودن باشد.

بشر باید به این حقیقت برسد که صرف دوست‌داشتن چیزی، دلیل خوب‌بودن آن نیست. این‌که ما از کاری خوشمان می‌آید، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که آن کار درست است. آیا احساسات مثبتی که من نسبت به فرزندم دارم، فقط چون فرزند من است، حتما احساساتی درست و سالم است؟ آیا نحوه ابراز این عواطف نیز درست است و آسیبی نمی‌زند؟ چه‌بسا همین عواطف، آسیب‌زا باشد. همه آسیب‌های بشر از نیت شیطنت و بدی ناشی نمی‌شود؛ بسیاری از آن‌ها از نیت خوب آغاز می‌شود. اول کار، فکر خوبی در میان است، اما نتیجه می‌تواند ویرانگر باشد. بسیاری از انسان‌ها با نیت خیر به دیگران آسیب زده‌اند؛ همان حکایت دوستی خاله‌خرسه که در ادبیات ما نیز آمده است. منشأ این رفتار بد نیست؛ او می‌خواهد کار خوبی بکند، اما در عمل آسیب می‌زند؛ هم به دیگری و هم به خودش.

بیشترین آسیب را خود انسان به خودش می‌زند. بیشترین سختی‌ای که انسان تحمل می‌کند، در بسیاری از مواقع از درون او برمی‌خیزد. ممکن است بیرون آسان باشد، اما این درون انسان است که آن را سخت می‌کند؛ و اگر بیرون سخت باشد، باز همین درون است که آن را سخت‌تر می‌سازد. پس چگونه باید با این وضعیت برخورد کرد؟ با علم و عقل؛ این دو در کنار هم. عقل به انسان می‌گوید احساساتت را مدیریت کن، هیجاناتت را مهار کن. شاید آنچه امروز در بحث هوش هیجانی گفته می‌شود، بسیار نزدیک به همین معنا باشد. عقل از ریشه «عقال» است؛ عقال یعنی آنچه مهار می‌کند. اگر این آب را نتوانیم مهار کنیم، تبدیل به سیل می‌شود و ویران می‌کند؛ اما اگر آن را مهار کنیم، به منبعی بدل می‌شود که آباد می‌کند، انرژی تولید می‌کند و برق به‌وجود می‌آورد. هر دو امکان در آن هست.

این جریان احساساتی که درون انسان وجود دارد، از سیل ویرانگرتر، از زلزله مخرب‌تر و از برق فشار قوی کشنده‌تر است. احساسات درون آدمی چنین نیرویی دارد. جملاتی که در آموزه‌های ما آمده، زبان قدیمی‌تری دارد؛ زبانی که شاید امروز کمتر درکش کنیم. وقتی از مجاهده با هوای نفس و مبارزه با نفس سخن گفته می‌شود، مقصود این نیست که کسی نخواسته باشد ما لذت نبریم. همه این سخنان یعنی باید خود را کنترل کنیم. داستان‌هایی که نقل شده نیز برای همین است. مثلا در داستان حضرت یوسف (ع) و زلیخا، زلیخا خود را کنترل نمی‌کند و به‌سبب میلی درونی، خیانت می‌ورزد؛ اما حضرت یوسف (ع) خود را مهار می‌کند و نتیجه آن را نیز می‌بیند. قرآن کریم می‌فرماید: «إن النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربی» (یوسف:۵۳). کار نفس چیست؟ همین جریان احساسات و عواطف ما را به سویی می‌کشاند که معلوم نیست کجاست، مگر آن‌که رحمت پروردگار شامل حال انسان شود.

مبارزه با هوای نفس یعنی همین. هوا مانند باد است، مانند توفان است؛ اگر مهار نشود، نابود می‌کند، حتی اگر در ظاهر مثبت باشد. خشم و شهوت از این جهت تفاوتی ندارند. شهوت، جهت جاذبه‌داشتن است و خشم، جهت دافعه‌داشتن. در هر دو جهت، اگر کنترل نباشد، نتیجه نابودی است. انسان باید بیاموزد که هر نیرویی در درون او، اگر در جای خود قرار نگیرد، می‌تواند به عامل تخریب بدل شود. همان‌گونه که آب مهارنشده سیل می‌شود، احساس مهارنشده نیز ویران می‌کند. بنابراین، معیار درستی یک حالت درونی، صرف وجود آن یا حتی خوشایندبودن آن نیست؛ معیار، هدایت‌شدن آن به‌وسیله علم و عقل است.

۱۴:۵۵

احساسات و عواطف باید به‌وسیله عقل مدیریت شود و این همان کاری است که عقل انجام می‌دهد. هرچه عقل قوی‌تر باشد، احساسات و هیجانات بیشتر مدیریت می‌شود. این‌که کسی افسرده می‌شود، نومید می‌شود، به زندگی پشت می‌کند و زندگی خود را خراب می‌کند، باید بررسی و سنجیده شود که منشأ آن بیشتر چیست. آیا همه این‌ها فقط به این دلیل است که کسی دچار فقر شده یا مصیبتی دیده است، یا بخش مهمی از آن به این بازمی‌گردد که عواطف درونی او مدیریت نمی‌شود؟ هیجانات نیز مدیریت می‌خواهد و این هم کاری علمی است. با میل و خواسته صرف نمی‌توان این مسائل را حل کرد؛ همان‌گونه که نمی‌توان صرفا از روی میل، دارویی داد و بیماری را درمان کرد، در قلمرو احساسات نیز نمی‌توان سلیقه‌ای و میلی رفتار کرد.

زندگی شخصی، روابط انسانی و این چشمه‌هایی که از درون انسان فوران می‌کند، با برخورد میلی سامان نمی‌یابد، بلکه باید با آن‌ها علمی برخورد کرد. بشر زمانی علمی می‌شود که علم در درون او نهادینه شود. ممکن است کسی بسیار درس خوانده باشد و حتی آسیب‌های دخانیات را به‌خوبی بداند، اما باز هم سیگار بکشد. چرا؟ چون میلی برخورد می‌کند. علم را آموخته است، اما آیا علمی زندگی می‌کند یا میلی؟ چه‌بسا کسی متخصص تغذیه باشد، اما بدترین شیوه تغذیه را در زندگی خود داشته باشد. علت آن است که او میلی زندگی می‌کند، نه علمی. بنابراین، این‌که ما علمی فکر کنیم، از همه مهم‌تر آن است که این علم در عمق وجود ما نفوذ کند؛ علمی ارتباط بگیریم، علمی زندگی کنیم و علمی بیندیشیم.

باید از خود بپرسیم چه مقدار از افکار ما علمی است. این افکاری که گاه مانند خوره به جان انسان می‌افتد و فردی را نابود می‌کند، آیا حاصل تفکر علمی است یا تفکر میلی؟ این افکار پیوسته به سراغ انسان می‌آید، او را احاطه می‌کند و چیزی برایش باقی نمی‌گذارد. علت آن است که بیشتر انسان‌ها نیاموخته‌اند علمی زندگی کنند. حتی چه‌بسا کسی پروفسور و استاد دانشگاه باشد؛ در آزمایشگاه پروفسور است و در کلاس فیزیک نیز پروفسور است، اما در زندگی شخصی، در روابط و در ارتباطاتش چگونه است؟ آیا آنجا هم پروفسور است، یا مانند کسی زندگی می‌کند که هیچ دانشی ندارد؟ علم باید به درون انسان راه پیدا کند؛ آنجاست که می‌تواند بیشترین نقش را ایفا کند و زندگی را از درون سامان دهد.

همان علمی که برای ساختن سد، برای نجوم، برای مکانیک، برای اتومبیل و برای حمل‌ونقل به کار می‌گیریم، آیا برای خودمان کارایی ندارد؟ آیا خود ما به این علم نیاز نداریم؟ آیا باید فرمان وجود خود را رها کنیم تا از هر طرف که خواست برود؟ آیا باید ماشین زندگی را با هر سرعتی که خواست حرکت دهیم؟ معمولا شیوه حرکت بسیاری از انسان‌ها همین‌گونه است. علم و عقل باید به درون انسان بیاید تا زندگی او آباد شود. جنگ‌ها برای چیست؟ گاه از آن‌جا آغاز می‌شود که یک نفر نمی‌تواند احساسات خود را کنترل کند و با افکار خود علمی برخورد نمی‌کند. انسانی بدبین و کسی که میلی زندگی می‌کند، وقتی حوادث و شرایط دست به دست هم می‌دهد و او در موقعیتی بالا قرار می‌گیرد، هم خود را ویران می‌کند و هم دیگران را.

ملاک، علم است؛ علمی که انسان با آن زندگی کند. باید دید آن افکار کهنه‌ای که بشر در گذشته داشته و تا اندازه زیادی غیرعلمی بوده است، امروز تا چه حد برطرف شده و جای خود را به ارتباط و زیست علمی داده است. علم روشنایی است، علم نور است، علم گشایش است، علم رهایی‌بخش است و علم مشکل‌گشاست. اگر علم در جان انسان بنشیند، هم افکار او را اصلاح می‌کند، هم روابط او را، هم تصمیم‌های او را و هم مسیر زندگی او را. در این صورت، انسان دیگر اسیر امواج بی‌مهار درون خود نمی‌شود، بلکه آن‌ها را می‌شناسد، هدایت می‌کند و در جای درست به کار می‌گیرد. چنین انسانی نه‌تنها خود را از ویرانی حفظ می‌کند، بلکه می‌تواند منشأ آبادانی برای دیگران نیز باشد.

مراجع این جلسه

هر پیوند می‌گوید چرا به این درس ربط دارد.

نظرات و پرسش‌ها

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!