حافظ، غزلیات
حافظ — غزل شمارهٔ ۴۸۲
ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنیبازِ ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر تو رادر کار رنگ و بویِ نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دمِ خُلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کز این چمن نبری آستینِ گلکز گلشنش تحملِ خاری نمیکنی
این شعر در ۱ درس آمده است
هر درس را باز کنید؛ اگر لحظهٔ خواندن شعر معلوم باشد، پخش از همانجا شروع میشود.
سفر به کوی عشق
آمدهام از روزمرگی عبور کنم، با همین داشتهها و نداشتهها سفر به اصل خویش را آغاز کنم و خون دل را خرج عشق کنم.
۱۱ دقیقه۱۸ خرداد ۱۴۰۵