پرش به محتوا

سفر به کوی عشق

تأملی در معنای زندگی و ضرورت سفر انسان به سوی اصل خویش

۱۱ دقیقه۱۸ خرداد ۱۴۰۵۶ دقیقه مطالعه

۱۱ دقیقه

خلاصه

در این گفتار، از خودم می‌پرسم که آیا انسان فقط برای زیستن در چرخهٔ تکراریِ تولد، رشد، کار، جمع‌کردن مال، ساختن زندگی مادی و سپس مردن آفریده شده است؟ اگر پایان ظاهری همهٔ این تلاش‌ها خاک است، پس حقیقت زندگی چیست و «کوی عشق» که حافظ از آن سخن می‌گوید کجاست؟ پاسخ من این است که انسان به این جهان نیامده تا در روزمرگی گم شود؛ او تعلّق به جایی فراتر دارد و باید راه بازگشت به اصل خویش را پیدا کند. آن بی‌قراریِ همیشگی، آن دردی که با هیچ کامیابی دنیوی درمان نمی‌شود، نشانهٔ همین گم‌کردن اصل است. من تأکید می‌کنم که برای این سفر، هیچ‌کس منتظر فراهم‌شدن شرایط ایده‌آل نباشد. هرچه دارم و هرچه ندارم، هر رنج و هر شادی، هر فقر و هر ثروت، هر بیماری و هر سلامت، همه ابزار حرکت من‌اند. راه از همین‌جا و همین اکنون آغاز می‌شود. از سوی دیگر، نباید منفعل بمانم؛ «چوگان حکم» در دست من است و باید جهت حرکت زندگی‌ام را تعیین کنم. من صید آفریده نشده‌ام، صیادم. سرانجام، چون رنج و خون دل در زندگی گریزناپذیر است، باید آن را در راه عشق و محبت خرج کنم؛ زیرا آنچه برایم می‌ماند، نه اندوخته‌های مادی، بلکه همین پیوند عاشقانه و این سفر به سوی حقیقت است.

متن سخنرانی

این متن به‌طور خودکار از روی فایل صوتی تهیه شده و ممکن است با گفتار اصلی تفاوت‌های جزئی داشته باشد.

۰:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم (فاتحه:۱)

ای دل! به کوی عشق گذاری نمی‌کنی / اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی / باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را / در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا / بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی ترسم کز این چمن نبری آستین گل / کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

کوی عشق کجاست که حافظ می‌گوید چرا به این کوی عشق گذاری نمی‌کنی؟ ما برای چه به این دنیا آمده‌ایم؟ آیا برای همین روزمرگی‌ها، همین فعالیت‌ها و همین کارهایی که در این دنیای مادی و در این زندگی مادی انجام می‌دهیم؟ آیا هدف خلقت ما همین بوده است که بیاییم متولد شویم، سپس به سنینی برسیم، دوره‌هایی را طی کنیم، ازدواج کنیم، بچه‌دار شویم، شغل داشته باشیم، درآمدی به دست آوریم، خانه بخریم، معامله کنیم، بعد پیر شویم و سرانجام بمیریم و همه‌چیز تمام شود؟ آیا ما برای این به دنیا آمده‌ایم؟ آیا واقعا نظام خلقت و نظام آفرینش انسان برای همین بوده است؟ به‌ویژه وقتی گفته می‌شود که آسمان‌ها و زمین برای انسان آفریده شده‌اند و همه آفرینش برای انسان است، آیا معنایش این است که انسان به دنیا بیاید، پول جمع کند، کار کند، بخورد، کاسبی کند، خانه بسازد و بعد هم بمیرد؟

اگر به نقطه پایان نگاه کنیم، می‌بینیم که همه این فعالیت‌ها، تلاش‌ها، دل‌خوردگی‌ها، نگرانی‌ها و غصه‌ها در نهایت به جایی می‌رسد که این انسان را در خاک دفن می‌کنند و همه‌چیز ظاهرا پایان می‌یابد. آیا همه آن غوغا برای همین بود؟ آیا پایانش همین است؟ آیا چیزی با خود نمی‌برد؟ آن پولی که جمع کرد کجاست؟ آن غصه‌هایی که خورد چه شد؟ آن رنجی که کشید کجا رفت؟ آیا همه‌چیز زیر خاک دفن می‌شود؟ آیا حقیقت زندگی همین است؟ پس کوی عشق کجاست؟ انسان برای چه آفریده شده است؟ برای چه به این عالم آمده است؟ ما را برای چه آفریده‌اند؟ حقیقت این است که انسان تعلق به جای دیگری دارد و کوی عشق یعنی این‌که انسان آرام‌آرام راهی را در پیش بگیرد که به حقیقت خود بازگردد و اصل خویش را پیدا کند، اصل ماجراست.

۴:۵۵

اصل من کجاست؟ من از کجا آمده‌ام؟ آن دردی که درد همهٔ دردهای من است چیست؟ آن چیست که نمی‌گذارد من آرام بگیرم؟ آن چیست که نمی‌گذارد هیچ انسانی، اگرچه همهٔ دنیا را به او بدهند، سیر شود؟ آن چیست که هیچ انسانی را سیراب نمی‌کند؟ آن چیست که نمی‌گذارد درد و رنج انسان پایان یابد؟ آیا ممکن نیست که انسان اصل خود را گم کرده باشد و حاضر نباشد به سوی آن اصل سفر کند و آن را به فراموشی سپرده باشد؟ «ای دل، به کوی عشق گذاری نمی‌کنی / اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی».

همهٔ آنچه در اختیار انسان است و همهٔ آنچه انسان دارد، وسیلهٔ سفر است. هر چیزی که انسان دارد یا ندارد، برای او موقعیتی پدید می‌آورد که با همان موقعیت می‌تواند سفر کند؛ حتی نداشته‌هایش. اگر غم دارد، اگر شادی دارد، اگر کمبود دارد، اگر فقر دارد، اگر ثروت دارد، اگر بیماری دارد، اگر سلامتی دارد، تمام این مجموعه اسباب این سفر است. انسان هیچ‌گاه نمی‌تواند بگوید من امروز برای سفر کردن چیزی کم دارم. هر آنچه در اختیار اوست، وسیلهٔ این سفر است. چه رنج‌های او و چه شادی‌های او، همهٔ این‌ها وسیلهٔ سفرند. این مجموعه‌ای که در اختیار هر کسی قرار گرفته، متناسب با حال و جایگاه اوست و او باید ببیند در کجا ایستاده و از همان‌جا حرکت کند.

هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید من امروز نمی‌توانم سفر کنم. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید آنچه باید در اختیار من باشد تا این سفر را آغاز کنم و به سوی اصل خود بروم، هنوز به دست نیاورده‌ام و باید منتظر بمانم تا فراهم شود. انسان هر روز با خود می‌گوید امروز این کم است و فردا آن کم است، و به این ترتیب، فرصت حرکت را از دست می‌دهد. حال آن‌که هر آنچه در اختیار او قرار داده‌اند، وسیلهٔ همین سفر است. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید من چیزی کم دارم تا این راه را آغاز کنم. حتی هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید باید تا فردا صبر کنم؛ زیرا راه بازگشت به اصل، از همین‌جا و از همین اکنون آغاز می‌شود.

۹:۵۵

این سفر را آغاز کن. اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی. هیچ‌کس چیزی کم ندارد؛ حتی کم‌داشتن‌های ما نیز به نوعی وسیلهٔ سفر ماست. «چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی.» این گوی می‌چرخد و آن چوگان، چوگانی است که به گوی ضربه می‌زند و حکم می‌کند که این گوی از کدام طرف بچرخد. چوگان حکم در کف توست. تو این‌جا ایستاده‌ای و تماشا می‌کنی که عالم از کدام طرف می‌چرخد، حال آن‌که چوگان حکم در دست توست. تو باید ضربه بزنی، تو باید تکلیف را معین کنی، تو باید بگویی که این گوی از کدام طرف بچرخد و به کدام سو برود. چوگان را به دست تو داده‌اند و تو فقط ایستاده‌ای و نگاه می‌کنی، منتظری و امروز و فردا می‌کنی.

«چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی.» حکم گوی را چه کسی باید تعیین کند؟ تو منتظری، حال آن‌که ما منتظریم تو چوگان را بلند کنی و به گوی حکم کنی. اما تو ایستاده‌ای تا ببینی باران می‌آید یا آفتاب است، هوا سرد است یا گرم، چه کسی آمد و چه کسی رفت، امروز باد از کدام طرف می‌آید و فردا از کدام طرف خواهد آمد. با این همه، چوگان در دست توست. «چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی، باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی.» تو می‌توانی شکار کنی. تو را برای شکار کردن آفریده‌اند؛ تو را صیاد آفریده‌اند، نه صید. این حقیقتی است که باید به آن برسی. آن باز ظفر در دست توست و می‌تواند به شکار رود. قرار نیست تو شکار باشی، قرار نیست هر روز صید کسی شوی و هر روز در دامی بیفتی.

«خون که موج می‌زند در جگر تو، در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی.» بالاخره تو خون دل می‌خوری؛ هر کاری که بکنی و هر جا که باشی، خون دل هست. قرآن کریم می‌فرماید: «لقد خلقنا الإنسان فی کبد.» (بلد:۴) چه کسی است که خون دل نخورد؟ اما چرا این خون دل را در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی؟ چرا آن را خرج عشق نمی‌کنی؟ چرا صرف محبت نمی‌کنی؟ آیا این حیف نیست؟ آنچه برای انسان می‌ماند، همین سفر است؛ همان محبتی که میان انسان و ما روشن می‌شود. آن است که برای انسان باقی می‌ماند و باقی امور همه می‌رود.

مراجع این جلسه

اشعار

هر پیوند می‌گوید چرا به این درس ربط دارد.

نظرات و پرسش‌ها

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!