پرش به محتوا

سکینه در زندگی

سکینه و ضرورت حفظ آرامش در زندگی امروز

علیرضا موسوی مدنی۱۳ دقیقه۱۰ خرداد ۱۴۰۵۹ دقیقه مطالعه

۱۳ دقیقه

خلاصه

سکینه، یعنی آرامشی که هم برای شادابی زندگی و سلامت روانی لازم است و هم برای یاد خدا و زندگی معنوی. زندگی مادیِ پرشتاب، هیاهو، عجله و انبوه محرک‌ها این آرامش را می‌گیرند و بسیاری از اضطراب‌ها نیز چنان جزئی و روزمره‌اند که دیده نمی‌شوند، اما به‌تدریج انسان را فرسوده می‌کنند. امور مفیدی مانند تغذیه سالم، نظم، رسانه و حتی هوش، اگر از حد اعتدال خارج شوند و به دغدغه دائمی بدل گردند، ضد آرامش می‌شوند. رسانه‌های امروز نیز با ایجاد وابستگی و تحریک مداوم، به عوامل اضطراب‌آفرین تبدیل شده‌اند. در روابط خانوادگی و به‌ویژه زندگی زناشویی نیز اگر آگاهی، تدبیر و اعتدال نباشد، خانه به‌جای جایگاه سکینه، محل تنش می‌شود. برای حفظ آرامش باید نسبت به خود و جهان پیرامون آگاه بود، ارتباط‌ها و ابزارها را مدیریت کرد و بستر زندگی را از فشارهای فرساینده دور نگه داشت؛ زیرا دل بیش از هر چیز به سکینه نیاز دارد و این سکینه امدادی الهی است.

متن سخنرانی

این متن به‌طور خودکار از روی فایل صوتی تهیه شده و ممکن است با گفتار اصلی تفاوت‌های جزئی داشته باشد.

۰:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم (فاتحه:۱). یکی از عناصر لازم برای شادابی زندگی که قرآن کریم از آن یاد کرده، سکینه است. سکینه یعنی آرامش. آرامش از دو جهت مورد نظر است: یکی از جهت شادابی زندگی و سلامت روانی، و دیگری از جهت زندگی معنوی؛ زیرا برای زندگی معنوی نیز آرامش لازم است. برای این‌که به یاد خدا باشیم، آرامش لازم است و برای این‌که بتوانیم نمازمان را با یاد خدا انجام دهیم نیز آرامش لازم است. پس آرامش هم از جهت شادابی زندگی و سلامت روانی، و هم از جهت زندگی معنوی، از عناصر ضروری است. در برابر این آرامش، زندگی پرشتاب مادی قرار دارد؛ اضطراب‌ها و استرس‌ها این آرامش را از ما می‌گیرند و به‌طور طبیعی، این زندگی مادی ما را پیوسته به شتاب و عجله دعوت می‌کند، در حالی که عجله و آرامش با یکدیگر جمع نمی‌شوند و هیاهو و سروصدای این زندگی نیز با آرامش منافات دارد.

نکته دیگری نیز وجود دارد و آن این‌که برخی از عوامل برهم‌زننده آرامش شاید چندان در اختیار ما نباشند، اما برخی دیگر در اختیار ما هستند. گاهی اضطراب‌هایی در زندگی روزمره داریم که چون جزئی و همیشگی به نظر می‌رسند، آن‌ها را به‌عنوان عامل اضطراب و ضد آرامش به حساب نمی‌آوریم. مثل این است که من یک سکه در جیبم بگذارم؛ این سکه وزن دارد و جیب مرا سنگین می‌کند. سپس سکه دیگری بگذارم و باز سکه دیگری؛ وقتی این سکه‌ها زیاد شوند، حتی اگر هر کدام به‌تنهایی ناچیز باشند، مجموع آن‌ها سنگینی قابل توجهی ایجاد می‌کند. اگر هر روز همان لباس را بپوشم، این سنگینی هر روز با من خواهد بود. انسان نیز بخشی از اضطراب‌ها را با خود حمل می‌کند، اما چون این اضطراب‌ها بزرگ و چشمگیر نیستند، آن‌ها را اضطراب به حساب نمی‌آورد و چون هر روزه‌اند، از حضورشان غافل می‌ماند.

نمونه‌های این مسئله بسیار است. تغذیه سالم برای شادابی و سلامتی لازم است، اما اگر همین موضوع به یک دغدغه و اضطراب روزانه تبدیل شود، ضد آرامش خواهد شد. همچنین این‌که انسان در زندگی خود نظم داشته باشد و زندگی‌اش مرتب باشد، امری لازم است؛ زیرا زندگی به‌هم‌ریخته و آشفته خود ضد آرامش است. اما اگر همین نظم به دغدغه‌ای ذهنی و اضطرابی دائمی تبدیل شود، آن نیز ضد آرامش خواهد شد. ممکن است نظم به‌گونه‌ای برای انسان مطرح شود که به‌جای آن‌که مایه سامان زندگی باشد، خود به عاملی برای سلب آرامش تبدیل گردد. بسیاری از امور زندگی ما چنین حالتی پیدا می‌کنند؛ یعنی به‌جای آن‌که هر عنصر در جای خود قرار گیرد و نقشی درست و متعادل در زندگی ایفا کند، نقش آن به نقشی منفی تبدیل می‌شود.

برای مثال، تغذیه سالم آثار مفیدی برای ما دارد، اما وقتی به دغدغه‌ای دائمی تبدیل شود، مانند دارویی است که عوارض پیدا کرده و عوارض آن رفته‌رفته بیشتر می‌شود. در این حالت، چیزی که باید به سلامت انسان کمک کند، خود به عاملی برای فرسودگی روانی بدل می‌شود. نظم نیز همین‌گونه است؛ اصل آن لازم و سودمند است، اما اگر از حد خود خارج شود، به‌جای آن‌که خادم زندگی باشد، بر زندگی مسلط می‌شود و آرامش را از انسان می‌گیرد. بنابراین، مهم آن است که هر امر لازم و مفید در جای خود قرار گیرد و از مرز اعتدال خارج نشود. اگر این تعادل حفظ شود، همان اموری که برای سلامت جسم و جان لازم‌اند، به تقویت سکینه و آرامش در زندگی انسان کمک خواهند کرد.

۴:۵۵

ولی وقتی به دغدغه‌ای فکری تبدیل شود و اضطراب ایجاد کند، در حقیقت فشار و استرس وارد می‌کند؛ هرچند انسان آن را به‌سبب جزئی بودن احساس نکند و کم‌اهمیت بشمارد. همین دغدغه فکری، به‌تدریج عوارض خود را آشکار می‌کند. پس آنچه ما به آن نیاز داریم، این است که با آرامش زندگی کنیم و نگذاریم چیزی آرامش زندگی ما را بگیرد. رسانه‌ها خوب‌اند و در زندگی لازم‌اند؛ زیرا وسیله ارتباط با عالم‌اند. اما امروز رسانه‌ها به عناصری برای تولید اضطراب تبدیل شده‌اند. اینستاگرام، واتساپ، تلگرام، تلویزیون و مانند آن‌ها، همه می‌توانند به عناصر اضطراب‌آفرین بدل شوند و هر روز نیز با ما همراه‌اند.

ما هم به آن‌ها نوعی اعتیاد پیدا کرده‌ایم و پیوسته به سراغشان می‌رویم. گویی آن‌ها هستند که از ما استفاده می‌کنند؛ زیرا عده‌ای پشت این ابزارها نشسته‌اند و مشغول کسب‌وکارند. یکی دنبال جمع‌کردن دنبال‌کننده است و دیگری کالای خود را می‌فروشد. در نتیجه، این فضاها به عناصر اضطراب تبدیل می‌شوند. حتی بسیاری از آن‌ها متخصصانی دارند که می‌دانند چگونه ما را در خدمت خود بگیرند و چنان با ما ارتباط برقرار کنند که ما در خدمت آن‌ها باشیم. برایشان نیز مهم نیست که آرامش زندگی ما را از بین ببرند. از همین رو، زندگی بشر پر شده است از عناصر اضطراب و عوامل ضد آرامش، و دیگر زندگی، جریانی آرام و روان نیست.

اگر به پنجاه سال پیش یا صد سال پیش بازگردیم، می‌بینیم بستر زندگی‌ها بیشتر می‌توانست جای آرامش باشد، اما امروز چنین نیست. شب‌های مردم، شب‌های آرام‌تری بود؛ زیرا با فرارسیدن شب، همه‌جا تاریک می‌شد و سکونی طبیعی بر زندگی حاکم بود. امروز دیگر چنین نیست. روزهای مردم نیز آرام‌تر بود؛ سر و صدا کمتر بود و هجوم محرک‌ها به این اندازه نبود. اکنون بشر هرچه بیشتر پیش رفته، در جهتی خلاف آرامش حرکت کرده است. ازاین‌رو، نجات زندگی ما و حفظ این آرامش قلبی، کاری دشوار شده است. بسیاری از عوامل پیرامونی نیز گویی نشسته‌اند تا این آرامش را از ما بگیرند و اساساً دلسوز ما هم نیستند.

این خود ما هستیم که باید آگاه باشیم؛ هم نسبت به خودمان آگاهی داشته باشیم و هم نسبت به دنیای پیرامونمان. باید ارتباط‌های خود را مدیریت کنیم و نحوه استفاده خود از زندگی و از وسایلی را که در اختیار داریم، سامان دهیم. وگرنه این امور ناگهان ما را احاطه می‌کنند و آن‌گاه می‌بینیم که آرامش نداریم و شاداب نیستیم. گاهی حتی ممکن است در زندگی مشکل خاصی هم وجود نداشته باشد، اما باز انسان آرامش خود را از دست بدهد. اگر هم مشکلی وجود داشته باشد، برای عبور از آن بیش از هر چیز به آرامش نیاز داریم. وقتی آرام باشیم، بهتر می‌توانیم فکر کنیم، بهتر می‌توانیم تدبیر کنیم، بیشتر می‌توانیم به دیگران کمک کنیم و مشکلات را بهتر می‌توانیم حل کنیم. پس ما حقیقتاً به آرامش نیازمندیم.

نمونه دیگر، زندگی زناشویی است. اساساً قرآن کریم زندگی زناشویی را برای آرامش تعریف کرده است: «لِتَسْکُنُوا». یعنی این پیوند برای آن است که آرامش پدید آید. اما بسیار اتفاق می‌افتد که این رابطه، چون به‌خوبی مدیریت نمی‌شود و آگاهانه در آن عمل نمی‌شود، از مسیر اصلی خود فاصله می‌گیرد. در نتیجه، به‌جای آن‌که منشأ سکینه و آسایش باشد، خود به زمینه‌ای برای تنش و اضطراب تبدیل می‌شود. بنابراین، حتی در نزدیک‌ترین و طبیعی‌ترین روابط انسانی نیز اگر آگاهی، تدبیر و اعتدال نباشد، آرامش به‌آسانی از دست می‌رود. از همین‌جا روشن می‌شود که آرامش، امری اتفاقی نیست، بلکه نیازمند مراقبت، فهم و مدیریت درست در همه عرصه‌های زندگی است.

۹:۵۵

اگر در این حضور نداشته باشیم، خودِ آن رابطه به عنصری ضد آرامش تبدیل می‌شود. رابطه زن‌وشوهر به‌جای آن‌که مایه سکینه باشد، به تنش، چالش، جدل، بحث، کنترل‌گری و غلبه‌جویی تبدیل می‌شود. خانه جای آرامش است و رابطه با همسر نیز باید جای آرامش باشد. بازگشتن به خانه، در حقیقت، بازگشتن به آرامش و فاصله گرفتن از هیاهو و غوغای بیرون است. اما آیا همه خانه‌ها از چنین آرامشی برخوردارند؟ این همان اضطراب‌هایی است که بشر را فرا گرفته و او را فرسوده می‌کند. ما از استرس و استرسِ پیوسته سخن می‌گوییم و روان‌شناسی نیز از آن بحث می‌کند، اما در بسیاری از مواقع، خودمان به استقبال آن می‌رویم و خودمان آن را تولید می‌کنیم، بی‌آن‌که آگاه باشیم چه می‌کنیم و چگونه زندگی می‌کنیم.

این مسئله نشان می‌دهد که برای زندگی خوب، تنها هوش کافی نیست. ممکن است کسی بسیار باهوش باشد، اما همین هوش در جایی به عاملی برای اضطراب تبدیل شود. انسان باهوش گاهی چیزهایی را بیشتر می‌فهمد، در حالی‌که نه لزومی به فهمیدن آن‌ها هست و نه نیازی در زندگی به دانستنشان دارد. چه‌بسا اگر آن‌ها را نداند، آرام‌تر باشد، اما چون باهوش است، به سراغشان می‌رود و همان هوش که وسیله‌ای بسیار خوب است، به ابزار اضطراب تبدیل می‌شود. با خود می‌گوید من باهوشم، می‌فهمم آن‌جا چه خبر است، او چه کرد، چه گفت، و چه منظوری داشت؛ در نتیجه، چیزهایی را وارد زندگی می‌کنیم که نبودنشان بهتر است. همین امور، اصل زندگی را از انسان می‌گیرد و بستر زندگی را نابود می‌کند. این‌که فکر ما کجا درگیر می‌شود، کجاها دلهره دارد و در چه اموری گرفتار و متوقف می‌ماند، دقیقاً همان‌جاست که فشار بر ما وارد می‌شود.

اگر یک دستگاه، با آن‌که نه عصب دارد، نه استخوان، نه سلول، بلکه فقط از آهن و فلز و مواد ساخته شده است، در اثر استفاده نادرست فرسوده می‌شود و از بین می‌رود، پس تکلیف انسان چیست؟ انسانی که از پوست و گوشت و خون و عصب و احساس ساخته شده و ربات یا دستگاه نیست، وقتی پیوسته در معرض فشارها قرار می‌گیرد و این فشارها تکرار می‌شود، به آن‌ها عادت می‌کند و آن‌ها را همچون کوله‌باری با خود حمل می‌کند، چگونه می‌تواند سالم بماند؟ او هر روز با این فشارها زندگی می‌کند و حتی صبح که از خواب برمی‌خیزد، دوباره به سراغ همان‌ها می‌رود. یعنی به فشارهایی خو گرفته است که مدام او را تحلیل می‌برد، شادابی‌اش را می‌گیرد و توانمندی‌های روحی‌اش را فرسوده می‌کند. از همین‌رو، ما به بستر آرامش نیاز داریم. قرآن کریم در برخی آیات از سکینه یاد می‌کند و می‌فرماید: اوست که سکینه را بر دل‌ها نازل کرد (فتح:۴). این سکینه، امدادی آسمانی است؛ زیرا دل به آرامش نیاز دارد. جسم ممکن است در تکاپو و هیاهو باشد و تلاش کند؛ کمال جسم در تلاش کردن است، نه در خوابیدن، اما دل، بیش از هر چیز، به آرامش نیازمند است.

مراجع این جلسه

هر پیوند می‌گوید چرا به این درس ربط دارد.

نظرات و پرسش‌ها

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!