پرش به محتوا
فص عیسویقسمت ۱ از ۸

سرّ عیسی و غلبه روح

سرّ تولد و حیات عیسی در پرتو غلبه روح بر طبیعت

علیرضا موسوی مدنی۲۲ دقیقه۵ اسفند ۱۴۰۳۱۴ دقیقه مطالعه

۲۲ دقیقه

خلاصه

در فصّ عیسوی، حقیقت عیسی از منظر طهارت مریم، دمیده شدن روح الهی و غلبه روح بر جسم فهمیده می‌شود. مریم از آغاز در بستری از نذر، عبادت، انقطاع و رهایی از تعلقات نفسانی قرار دارد و همین طهارت، زمینه تولدی را پدید می‌آورد که در آن عیسی بدون پدر جسمانی و با نفخ روح متولد می‌شود. از این‌رو، در وجود او حجاب‌های طبیعت کنار می‌رود و آثار روح با قوت بیشتری ظاهر می‌شود: زنده کردن مردگان، شفای بیماران، جان بخشیدن به گل و استمرار حیات آسمانی. این داستان تنها شرح معجزات یک شخصیت تاریخی نیست، بلکه نشان دادن افق کمال انسان است؛ افقی که در آن روح از زندان طبیعت رها می‌شود و حقیقت انسانی آشکار می‌گردد. نسبت عیسی با خدا نیز نسبت فرزندی نیست، بلکه نسبت کلمه با متکلم و مظهریت اسم حیات الهی است.

متن سخنرانی

این متن به‌طور خودکار از روی فایل صوتی تهیه شده و ممکن است با گفتار اصلی تفاوت‌های جزئی داشته باشد.

۰:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم (فاتحه:۱). در چند گفتار، بعضی از بخش‌های فصوص را مرور می‌کنیم و در این بخش، برخی از نکاتی را که محیی‌الدین در فصّ عیسوی گفته است، به اختصار توضیح می‌دهم. در ابتدای این فصّ که عنوان آن «فصّ حکمة نبویة فی کلمة عیسویة» است و پانزدهمین فصّ از فصوص به‌شمار می‌آید، چند بیت شعر آمده است. او به‌صورت منظوم بیان می‌کند که حقیقت عیسی، که تکوّن یافته و موجودیت پیدا کرده، چه ویژگی‌هایی داشته و چه اسراری در تولد او نهفته بوده است. عیسی از مادری متولد می‌شود که از وابستگی به عالم طبیعت پاک بوده و بدون آن‌که ارتباط جسمانی با بشری داشته باشد، او را به دنیا می‌آورد. سپس این پرسش مطرح می‌شود که سرّ تولد عیسی چیست و در موجودیت و تحقق او چه نکته‌ای بوده است که چنین قدرت‌هایی از او ظهور کرده است.

نخست آن‌که عیسی، به تصریح قرآن کریم، هنوز زنده است و نمرده و زندگی آسمانی دارد. زندگی آسمانی یعنی خداوند عیسی را به آسمان برده است. قاعدتاً انسانی که جسم دارد و از پوست و گوشت برخوردار است، بر روی زمین زندگی می‌کند و حیات خاکی دارد. اما عیسی، هم هنوز نمرده است و هم زندگی آسمانی دارد. افزون بر این، گِل را برمی‌گرفت و در آن می‌دمید و آن گل به موجودی جاندار تبدیل می‌شد؛ پرنده‌ای می‌شد و پرواز می‌کرد. مرده را زنده می‌کرد و بیمار را شفا می‌داد. این ویژگی‌هایی که از عیسی ظهور کرده، همه مترتب بر چیست؟ این همان حقیقتی است که قرآن کریم در داستان عیسی و تولد او نشان می‌دهد و به ما معرفی می‌کند.

البته این توضیحاتی که اکنون عرض می‌شود، متن فصوص نیست. به خود فصوص و عبارات آن نیز بازخواهیم گشت، اما این توضیحات برای آن است که اشراف و آگاهی بیشتری نسبت به آنچه در این داستان رخ داده است، پیدا کنیم. خود مریم پاک است و سال‌ها تمرین تحرر از وابستگی‌ها داشته است. اتفاقاتی که برای او رخ می‌داده نیز نشان‌دهنده همین معناست؛ چنان‌که در زمانی که فصل برخی میوه‌ها نبوده، خداوند برای او آن میوه‌ها را می‌فرستاده است. این یعنی او از بند عالم طبیعت رها بوده و از این گل و خاک فراتر رفته بوده است. با تحرر نفسیکه داشته، آن بندها و تعلقاتی را که عموم انسان‌ها دارند، مریم نداشته است.

از همان آغاز که نطفه او بسته می‌شود، مادرش او را نذر می‌کند. این نیز از نکات مهم زندگی مریم است. در این‌جا موجودیتی خاص و بسیار باشکوه معرفی می‌شود. از همان هنگام که نطفه بسته می‌شود، هیچ تعلق نفسانیِ مادر به این فرزند وجود ندارد، بلکه او را از آغاز برای خدا می‌خواهد و به خدا می‌سپارد. همین معنا، جایگاه ویژه مریم را روشن می‌کند و نشان می‌دهد که تولد عیسی در چه بستری از طهارت، انقطاع و رهایی از تعلقات نفسانی تحقق یافته است. این محرر، از آنِ توست. سپس وقف عبادت می‌شود و از عالم تعلقاتی که انسان‌ها دارند دور می‌ماند.

۴:۵۵

آنگاه فرزندی از او متولد می‌شود که تولدش در ارتباط جسمانی با هیچ مردی نیست. جبرئیل برای او ظاهر می‌شود و روح را در وجود او می‌دمد و عیسی زاده می‌شود. پس از تولد عیسی، آن ویژگی‌ها و اسرار آشکار می‌شود. یکی از نکات و اسراری که خداوند در این داستان به زیبایی به ما نشان داده، این است که آن روحی که در انسان پنهان است، گرفتار عالم طبیعت می‌شود؛ اسرار در او هست، اما ظهور کامل پیدا نمی‌کند. زیرا معمولاً هیچ مادری فارغ از آن تعلقات، فرزنددار نمی‌شود و در نتیجه آن ویژگی‌ها به فعلیت نمی‌رسد.

اما در این‌جا گویی پرده‌ها کنار زده شده است؛ آن گل‌ولای و تعلقات عالم طبیعت کنار رفته است. با آن‌که روحی که خداوند به‌واسطه مَلَک دمیده، در کالبدی جسمانی قرار گرفته، آنچه غلبه دارد و آثار خود را نشان می‌دهد، روح است. در عموم انسان‌ها، آنچه غلبه می‌کند جسم و شرایط طبیعت انسانی است و همین طبیعت، روح را زیر سلطه خود می‌گیرد. روح مانند خورشیدی می‌شود که پشت ابر جسم پنهان می‌ماند تا روزی که انسان از عالم طبیعت خارج شود. در طول زندگی بیشتر انسان‌ها، آنچه ظاهر است غلبه جسم است، هرچند حقیقتاً قوام همه‌چیز به روح است. این جسم اصلاً به برکت روح است که میلیون‌ها سلول آن در کنار هم زندگی می‌کنند و انسجام می‌یابند.

اگر این جسم می‌فهمد، اگر علم دارد، اگر به دانشگاه می‌رود، این از سلول نیست؛ سلول که علم ندارد و به دانشگاه نمی‌رود. این روح است که خود را نشان می‌دهد و علم و معرفت به‌دست می‌آورد. این شور و نوایی که از انسان در عالم هستی برمی‌خیزد، از آنِ سلول‌ها نیست. چرا سلول‌هایی که در دیگر موجودات و در حیوانات نیز هست، چنین غوغایی در عالم برپا نکرده‌اند، دانشگاه نساخته‌اند، کتاب ننوشته‌اند و پیشرفتی پدید نیاورده‌اند؟ این‌ها آثار روح است که از پشت ابر، تنها بخش کوچکی از خود را آشکار می‌کند. با این همه، بسیاری از آثار آن همچنان پنهان مانده است. سپس عیسی متولد می‌شود؛ موجودی که برخلاف دیگران، روحش بر جسمش غالب است و این جسم در روح او پنهان شده است، نه آن‌که روحش در جسمش پنهان باشد.

و این عیسی زنده می‌ماند تا روزی که بازگردد. این یعنی چه؟ یعنی خداوند می‌خواهد به انسان بگوید که خط زندگی تو باید ادامه پیدا کند تا آن عیسی ظهور کند. این حقیقتی است که در این داستان نهفته است. گویی خداوند در سیمای عیسی، افقی از کمال انسان را نشان می‌دهد؛ افقی که در آن روح از حجاب جسم عبور می‌کند و حقیقت انسانی آشکار می‌شود. عیسی تنها یک شخصیت تاریخی نیست، بلکه نشانه‌ای از امکان غلبه روح بر طبیعت در وجود انسان است. از این‌رو، داستان او صرفاً روایت یک تولد شگفت‌انگیز نیست، بلکه بیان یک حقیقت عمیق درباره سرشت انسان و مقصد نهایی اوست.

۹:۵۵

وقتی آن حقیقتی که در شما انسان‌ها پنهان مانده است، روزی ظهور کند، ظهور عیسی معنا می‌یابد. بازگشتن عیسی از آسمان به زمین، تنها بازگشتن شخص عیسی نیست، بلکه بازگشتن انسان به حقیقت خویش است. آن حقیقت، اگر ظهور کند، همه آثاری که درباره عیسی گفته شده است، در جامعه انسانی آشکار می‌شود. یعنی اگر روزی انسان به آن روح بازگردد، دیگر آن ویژگی‌هایی که از عیسی دیده شد، تنها از عیسی ظهور نمی‌کند، بلکه تک‌تک انسان‌ها این خاصیت را دارند. اگر انسان بر طبیعت خود غلبه کند و روح خود را بازیابد و آن نور رها از عالم طبیعت از پشت ابر جسم بیرون آید، می‌تواند مرده زنده کند. آن دم فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید، دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد.

این، حقیقت مادر عیسی و حقیقت خود عیسی و سرّی است که در تولد عیسی نهفته است. چه اتفاقی افتاده است؟ در آن وجود، جبرئیل در مریم دمیده است و از یک بشر خاکی، ظاهراً بشری خاکی زاده شده است؛ اما آن حجاب‌ها و تعلقاتی که دیگران دارند، در این فرد، یعنی در عیسی، دیده نمی‌شود. مادر او روح را دریافت کرده و روح در او دمیده شده است؛ مادری که از آغاز انعقاد نطفه‌اش، این پاکی در او بوده است. حتی در نیت مادر، یعنی مریم، نیز این پاکی حضور دارد. «تکوّن الروح فی ذاتٍ مطهّرةٍ من طبیعةٍ تدعوها به سجّین.» سجّین، عالم سجن است؛ عالم زندان است و این عالم طبیعت برای انسان زندان است. مریم روح را می‌پذیرد و روح در او دمیده می‌شود، در حالی که از این طبیعتی که سجن است، رهاست.

ویژگی طبیعت این است که سجن است؛ اسارت است و گرفتاری. آن درخت و گیاه نیز روح دارد، اما این روح در سجن طبیعت است. وقتی زمستان می‌شود، ناچار به خواب می‌رود؛ زیرا اسیر طبیعت خویش است و آن روح در او پنهان می‌شود. در حالی که روحی که در گیاه هست، اگر از سجن طبیعت رها بود، محکوم به خفتن نبود و محکوم به پاییز و زمستان نمی‌شد. اگر آن روح همیشه ظهور کند، این درخت همیشه سبز است و اگر آن روح همواره آشکار باشد، این درخت و این نهال دیگر مرگ ندارد. پس همه‌چیز بسته به آن روح است. «لأجل ذلک قد طالت إقامتُه» و به خاطر همین نکته است که عیسی این همه زنده مانده است. «فیه فزاد علی ألفٍ بتأیید.» صدها سال است که عیسی زنده مانده و همان‌گونه که گفتم، حتی قرآن کریم نیز از زندگی او سخن می‌گوید؛ زندگی آسمانی، نه یک زندگی زمینی.

خداوند عیسی را به آسمان برده است. پس عیسی هم زنده مانده و مانند همه انسان‌ها مشمول حکم مرگ نشده است و هم زندگی او زندگی خاکی نیست. همچنین در طول زندگی خاکی خود نیز نفس او در بند طبیعت نمانده بود، بلکه از همان آغاز، نشانه غلبه روح بر جسم و آزادی حقیقت انسانی از قید عالم ماده در او آشکار بود. از همین‌رو، عیسی در این نگاه، تنها یک فرد استثنایی در تاریخ نیست، بلکه نمونه‌ای از حقیقتی است که در همه انسان‌ها بالقوه وجود دارد. اگر آن حقیقت در انسان ظهور کند، آنچه در عیسی به صورت معجزه دیده شد، در اصل، جلوه‌ای از کمال روح انسانی خواهد بود. بنابراین، سخن از عیسی، سخن از امکان نهایی انسان است؛ امکانی که در آن، روح از زندان طبیعت رها می‌شود و انسان به حقیقت خویش بازمی‌گردد.

۱۴:۵۵

به هر کس که نفس او می‌خورد، زنده می‌شد؛ زیرا کسی که بیمار است، از زندگی فاصله می‌گیرد، خواه بیماری جسمی داشته باشد و خواه بیماری روحی. در هر دو حال، حیات در او ضعیف شده است. وقتی انسان بیمار می‌شود، نشانه آن است که نیروی حیات در او رو به کاستی نهاده است، و هنگامی که به بیماری‌های روحی دچار می‌شود نیز همین ضعف حیات در مرتبه‌ای دیگر رخ داده است. اگر روح واپس ننشیند و از جایگاه خود عقب نرود، جسم هرگز بیمار نمی‌شود و مشکلات روانی نیز پدید نمی‌آید. پس اصل ماجرا به ضعف حیات بازمی‌گردد، و بیماری، چه در جسم و چه در جان، نشانه‌ای از همین سستی و افول است.

عیسی، چون خود زنده است و در سجن طبیعت گرفتار نیست، نفسش هرگاه به بیماری می‌رسد که شعله حیات در او رو به خاموشی نهاده، آن شعله را دوباره جان می‌بخشد. گویی آتشی در حال خاموش شدن باشد و با دمیدن، بار دیگر شعله‌ور شود. آن‌که مرده است نیز در حقیقت کسی است که این شعله در او پنهان شده و از ظهور بازمانده است؛ و با نفس عیسی، آن شعله دوباره به او بازمی‌گردد. مانند گلی که از خاک سر برمی‌آورد، شعله حیات در او فروزان می‌شود. این همه از جنس زندگی است، و عیسی خود از جنس زندگی است. این همان نسبتی است که خداوند در داستان عیسی به ما نشان می‌دهد: حیات تو از کجاست؟ حیات تو از آن روحی است که در تو پنهان شده و در زندان عالم طبیعت گرفتار آمده است.

روح انسانی در ذاتی متحرک دمیده شده است، و این ذات متحرک همان طبیعت است. اما این روح، از ذاتی پاک از آلودگی‌های طبیعت و گل‌ولای عالم ماده ظهور می‌کند. مریم، با آن‌که انسانی بود که به‌طور طبیعی متولد شد و از این دنیا نیز رفت، با این همه، این ویژگی در او بروز کرد که حامل چنین نوری شود. مریم خود از پدر جسمانی متولد شده بود، اما عیسی از پدر جسمانی متولد نشد. با وجود این، مریم توانست حامل چنین حقیقتی باشد؛ زیرا هرچند در عالم طبیعت می‌زیست و نطفه او در پیوندی جسمانی بسته شده بود، خود او از آلودگی‌های طبیعت پاک بود. از همین‌رو، توانست حامل آن حقیقت و آن روح باشد.

لأجل ذلک طالت إقامتُه؛ یعنی به سبب همین نکته و همین طهارت از عالم سجن، اقامت عیسی به درازا کشیده است و مرگ را درنیافته و به آسمان رفته و صدها سال زنده مانده است. روحٌ مِنَ اللهِ لا مِن غیره؛ او روحی است که خداوند اختصاصاً در او دمیده است. همین روح بود که مردگان را زنده کرد و از گل، پرنده‌ای پدید آورد و در آن دمید، و آن پرنده جان گرفت و به پرواز درآمد (آل‌عمران:۴۹). از این‌جاست که نسبتی ویژه با خدا پیدا می‌شود؛ نسبتی که مسیحیان به خطا آن را فرزند خدا بودن می‌نامند. اما این نسبت، نسبت زایش جسمانی نیست، بلکه نسبت ظهور روح الهی و تجلی حیات خداوندی در انسان است.

۱۹:۵۵

این نسبتی است که میان حضرت عیسی (ع) و خداوند برقرار است؛ نسبتی که فرزندی نیست، زیرا نسبت فرزندی، نسبت نزدیکی حقیقی نیست، بلکه نوعی نسبتِ دوری و جدایی است. هنگامی که کسی فرزندِ دیگری باشد، آن فرزند موجودی جداشده از اوست؛ یعنی در نسبت پدر و مادری، نوعی انفصال و مفارقت تحقق پیدا می‌کند و پاره‌ای از وجود از منشأ خود جدا می‌شود. حال آن‌که نسبت حضرت عیسی (ع) با خداوند از سنخ جدایی نیست، بلکه از سنخ ظهور و انتساب است. از همین رو قرآن کریم می‌فرماید که حضرت عیسی (ع) فرزند خدا نیست، بلکه کلمهٔ خداست. کلمه، همانند الفاظی که ما بر زبان می‌آوریم، از خود چیزی ندارد و تمام حقیقتش ظهورِ متکلم است. این همان تعبیری است که در یکی از اناجیل اربعه نیز آمده است. حضرت عیسی (ع) کلمهٔ خداست، نه فرزند خدا، و کلمه هرگز نمی‌تواند از متکلم جدا باشد، زیرا کلمه بدون متکلم هیچ حیثیتی ندارد و هرچه دارد، از متکلم دارد. کلمه بیان‌کنندهٔ همهٔ آن چیزی است که در درون متکلم نهفته است و کار آن، ظاهر کردن باطنی است که در متکلم حضور دارد؛ پس نمی‌تواند جدای از متکلم باشد.

اما فرزند، موجودی مستقل برای خود است. فرزند صرفاً گویای پدر و مادر نیست و چنین نیست که از خود هیچ نداشته باشد و همهٔ حقیقتش پدر و مادرش باشند، بلکه خودْ موجودی مستقل است. از همین‌جاست که ممکن است کسی حتی فرزند حضرت نوح (ع) باشد، اما هیچ سنخیت معنوی با او نداشته باشد. بنابراین، ارتباط فرزند با پدر و مادر، غیر از ارتباط کلمه با متکلم است. کلمه و متکلم پیوندی تنگاتنگ دارند و کلمه همواره با متکلم مرتبط است. آنچه در ارادهٔ الهی نهان بوده، در پنهانِ عالم و در باطن هستی مستور بوده است، در کلمه ظهور پیدا می‌کند و کلمه گویای متکلم می‌شود. خداوند می‌فرماید حضرت عیسی (ع) کلمهٔ اوست، نه فرزند او؛ و همین امر سبب شده است که حضرت عیسی (ع) نسبتی ویژه با خداوند پیدا کند. همان‌گونه که خداوند حیّ است و زنده می‌کند و حیات می‌بخشد، حضرت عیسی (ع) مظهر این اسم الهی شده و این اسم خداوند در او ظهور کرده است. به‌واسطهٔ همین نسبت، حضرت عیسی (ع) در عالم تأثیر می‌گذارد و نور و نفسِ زندگی را در جهان می‌دمد.

خداوند او را از جهت جسم پاکیزه و از جهت روح منزّه قرار داده است. این طهارتی که حضرت عیسی (ع) دارد، هم جسمانی است و هم روحانی. یعنی روح او از رذایل و صفات ناپسند پیراسته است؛ حسد ندارد، دلبستگی و تعلق به عالم ماده ندارد و از آلودگی‌های نفسانی منزّه است. چون در وجود او روح غلبه یافته و ظهور کرده است، این طهارت از ساحت روح به جسم نیز سرایت کرده و حتی ویژگی‌های جسمانی او را نیز دگرگون ساخته است. از همین رو، حضرت عیسی (ع) نمونه و مثالی برای تجلی کمال انسانی شده است؛ نمونه‌ای برای آن‌که انسان چگونه می‌تواند مظهر اسماء الهی باشد. او در این مقام، نشانه‌ای از امکان ظهور صفات الهی در انسان است و از این حیث، جایگاهی ممتاز در میان آفریدگان دارد.

هر پیوند می‌گوید چرا به این درس ربط دارد.

نظرات و پرسش‌ها

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!