عبرتهای باطنی عاشورا
عاشورا و آشکارشدن طبیعتهای نهفتهٔ انسان
علیرضا موسوی مدنی۱۲ دقیقه۱۶ خرداد ۱۴۰۵۷ دقیقه مطالعه
خلاصه
در آستانهٔ محرم، عاشورا از زاویهای عبرتآموز دیده میشود: چگونه با وجود بعثت، وحی، هجرت، جهاد و سالها همنشینی با پیامبر، در جبههٔ مقابل امام حسین(ع) چنان سبعیت، قساوت و بیرحمی آشکار شد که سر بریدن، آتش زدن خیمهها، بستن آب و اسارت را برای خود مجاز شمردند و حتی آن را راهی به ثواب پنداشتند. این صحنه نشان میدهد که در انسان طبیعتهای نهفتهای هست که ممکن است زیر تأثیر شهوت، قدرت، مال یا شرایط خاص بیدار شود؛ همان ماری که در سرما خفته است و در گرما جان میگیرد. شنیدن وحی و انجام عبادت و مجاهدت، اگر به تطهیر باطن نینجامد، ریشههای تاریک را از میان نمیبرد. کربلا فقط حادثهای تاریخی و محل مرثیه نیست، بلکه آینهای است برای سنجش جایگاه خود: یک سو اوج پاکی و وفاداری، و سوی دیگر اسفلِ سافلین. از همینجاست که بیزاری از ظلم و لعنِ آن، اعلام فاصله گرفتن از این خویهای درنده و تلاشی برای مراقبت دائمی از نفس معنا پیدا میکند.
متن سخنرانی
این متن بهطور خودکار از روی فایل صوتی تهیه شده و ممکن است با گفتار اصلی تفاوتهای جزئی داشته باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم (فاتحه:۱). در آستانهٔ محرم قرار داریم و شاید در فرصتهایی از زوایای مختلف به عاشورا نگاه کنیم. نکتهای که امروز دربارهاش سخن میگوییم، آن ماهیتی است که در جبههٔ مقابل امام حسین (ع)، در عاشورا خود را نشان میدهد و بسیار عبرتآموز است. باید این را تصور کنیم که پیامبر اکرم (ص) مبعوث شدهاند، وحی برای مردم خوانده شده، و پس از آن تمرینهایی، جهادهایی و هجرتهایی در میان بوده است. مردمی از خانه و زندگیشان و از داراییهایشان گذشتهاند؛ عدهای در مکه خانه و زندگی خود را رها کردهاند و عدهای در مدینه خانه و زندگیشان را با دیگران تقسیم کردهاند. همچنین جهادهایی در میان بوده که در آن، جانشان را کف دست گرفته و به میدان رفتهاند. با وجود همهٔ این تمرینها و مجاهدتها، وقتی به عاشورا میرسیم، با صحنهای روبهرو میشویم که جای تأمل بسیار دارد.
آنچه در عاشورا میبینیم، فارغ از اینکه امام حسین (ع) چه گفتند و اصل نزاع بر سر چه بود، خود بهتنهایی مسئلهای بزرگ و تکاندهنده است. اینکه عدهای در نقطهای قرار بگیرند که سر ببرند، خیمه آتش بزنند و آب را بر کسانی ببندند، رفتاری بسیار وحشیانه است. پرسش مهم این است که چه کسانی دارند این رفتارها را انجام میدهند. همینجاست که موضوع پیچیدهتر، عجیبتر و عبرتآموزتر میشود. ماجرا این نبود که فقط بگویند چون بیعت نمیکنی، یا بیعت کن یا مثلاً تیری میاندازیم و کار تمام میشود؛ بلکه آنچه از اینها ظهور کرد، سبعیت، توحش و بیرحمی بود. پس آن باران کجا باریده بود؟ آن باران وحی، آن باران آموزههای الهی، آن لحظات همنشینی با پیامبر اکرم (ص)، آن بوی عطر وحی، همه کجا رفت؟
این عرب، پیش از اسلام نیز چنین طبیعت وحشیای داشت؛ پیوسته با یکدیگر میجنگیدند، دختران را زندهبهگور میکردند و خوی درندگی در آنان آشکار بود. اکنون این پرسش پیش میآید که آیا آن باران، این شعلهها، این آتش و این خشم را حتی اندکی خاموش نکرده بود؟ مقصود این است که انسان طبیعتهایی در درون خود دارد که همیشه آشکار نیست و چهبسا در شرایطی خاص خود را نشان دهد. همان داستان مارگیر است که مولانا در مثنوی آورده است: مردی ماری را از ناحیهای سردسیر برمیدارد و به بغداد میآورد. چون آن منطقه سردسیر بوده، مار در حالت خفتگی و بیحرکتی بوده است. اما وقتی به هوای گرم بغداد میرسد، آن مار زنده میشود.
و به خلق آسیب میزند. اینها طبیعتهای انسان است؛ طبیعتی که ممکن است در گرما و در آتشهای گوناگون ناگهان زنده شود. ممکن است این طبیعت، شهوت باشد؛ با دیدن زنی بیدار شود، یا با دیدن مقامی، یا با دیدن کیسهای زر و طلا. هر چیزی میتواند آن را تحریک کند. این، طبیعت انسان است. نمیتوان گفت چون سالها وحی به گوش کسی خواندهاند، پس آن طبیعت ریشهکن شده است. آیا واقعاً آن ریشهکن شده و آن طبیعت از میان رفته است؟
انسان از اینکه میبیند کسانی در کوچهپسکوچههای مدینه و مکه، در فضای وحی و قرآن زیستهاند، اما ناگهان به نقطهای بازمیگردند که سر میبرند، خیمهها را آتش میزنند، آب میبندند، هر کاری از دستشان برمیآید انجام میدهند، اسیر میبرند، شهر به شهر و محله به محله میگردانند و زنجیر به گردنشان میاندازند، انگشت به دهان میماند. چرا چنین شد؟ این، البته بحث دیگری است. فقط مسئله این نبود که نخواستند با یزید بیعت کنند، بلکه گویی هر کاری و هر جرمی را درباره آنان مجاز شمردند. این توحش کجا پنهان بود؟ چه شد که ناگهان آشکار شد؟ چه شد که برای خود مجاز دیدند هر کاری بکنند؟
وقتی انسان دیگری را در برابر خود ببیند و بگوید چون با ما نیست و ما او را قبول نداریم، پس هر کاری درباره او جایز است، آنگاه هر بربریتی از او سر میزند و حتی منتظر ثواب هم میماند. تفاوت در همینجاست. پیشتر اگر توحشی بود، شاید دستکم میپذیرفت که کارش اشکال دارد؛ اما اکنون میگوید آتش بزنید و به بهشت بروید، سر ببرید و به بهشت بروید. اینها طبیعتهای نهفته در انسان است؛ طبیعتهایی که هر حیوانی از آن میگریزد. حیوانات نیز برخی از این طبیعتها را دارند، اما هیچ حیوانی در این حد، این ویژگیها و این اندازه توحشِ آگاهانه و توجیهشده را در خود ندارد. اینجاست که انسان باید مراقب باشد، باید تلاش کند و مجاهدت بورزد تا مطمئن شود این ریشهها را خشکانده است، و با این همه باز باید به خدا پناه ببرد.
ببینید حضرت یوسف (ع) چه میگوید: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» (یوسف:۵۳). کار نفس این است که انسان را به بدی فرمان دهد. این انگیزهها در وجود انسان هست تا زمانی که طهارت وجودی پیدا کند، پاک شود و زیبا گردد، و این راهی است که طول میکشد. قرآن کریم میفرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ» (تین:۴-۵). اینجا همان اسفلِ سافلین است. آن نقطه مقابل امام حسین (ع) که در کربلا میبینید، اسفلِ سافلین است. اینها آینه عبرت برای انساناند. یعنی کربلا فقط یک حادثه تاریخی نیست.
کربلا فقط برای آن نیست که بنشینیم، مرثیه بخوانیم و گریه کنیم؛ باید ببینیم ما در این صحنه کجاییم. آن طرف، امام حسین (ع) ایستاده است؛ مظهر پاکی، وفاداری و دوری از گناه، حتی تا آنجا که برای کسی که به او حمله میکند نیز بد نمیخواهد. اگر زیارت عاشورا میخوانیم و اگر میگوییم: «السلام علی الحسین»، باید درون خود را از آن آلودگیها کاملاً تطهیر کنیم. اینکه چرا زیارت عاشورا اینهمه فضیلت دارد و لعن در آن چنین جایگاهی یافته، از همینجا روشن میشود. بعضیها گمان میکنند لعن کار خوبی نیست و نباید لعن کرد، اما لعن برای این است که انسان اعلام کند از این طبیعتها، از این توحش و از این خُلقوخو بیزار است و از آن فاصله میگیرد. وقتی میگوییم: «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد»، او را لعن میکنیم تا این نقطه را برای خودمان پررنگ کنیم و به خود نشان دهیم که این نقطه، نقطهای منفور است و باید از آن مبرّا باشیم. یعنی آنجا اوج قساوت است، نه اوج لطافت وجودی؛ و در مقابل، این سو اوج خشونت، زمختی، قساوت و بیرحمی است، و هر کسی ممکن است در جایی از وجود خود ریشهای از آن را داشته باشد.
انسان باید این ریشهها را از درون خود بیرون ببرد، اما شرایط انسانها متفاوت است و زندگی انسان همواره با فراز و نشیب همراه است. اینکه کسی در چه موقعیتی قرار بگیرد و در آن شرایط چگونه عمل کند، همیشه قابل پیشبینی نیست. رفتار حیوان را میتوان تا حدی پیشبینی کرد؛ مثلاً میتوان گفت گرگ اگر گرسنه باشد حمله میکند و اگر سیر باشد شاید حمله نکند، یا شیر و پلنگ در شرایط معینی چگونه رفتار میکنند. اما انسان چه؟ آیا رفتار انسان را هم میتوان با همین قطعیت پیشبینی کرد؟ آیا کسی که جهاد کرده، هجرت کرده و راههای بزرگی را پیموده، دیگر کارش تمام شده و میتوان مطمئن بود که هیچ لغزشی برای او رخ نخواهد داد؟ هرگز نمیتوان با اطمینان چنین قسمی خورد.
بهخصوص هرچه انسان خود را بیشتر از خطا مصون بداند و به خود مطمئنتر باشد، بیشتر در معرض خطر قرار میگیرد. از این زاویه، عاشورا سرشار از عبرت است؛ زیرا نشان میدهد کسانی که در معرض آن بارشهای هدایت قرار گرفتند، اگر آن طبیعتهای تاریک را از وجود خود نزدوده باشند، همان ریشهها دوباره سر برمیآورند؛ آن مار نمرده بوده، فقط پنهان شده بوده و دوباره زنده شده است. پس این همه مراحلی که آمدهاند و این همه کارهایی که کردهاند، اگر به تطهیر باطن نینجامیده باشد، کجا اثر کرده است؟ چرا هنوز بوی عطر نگرفتهاند؟
مراجع این جلسه
پیوندها و ادامهٔ مسیر
هر پیوند میگوید چرا به این درس ربط دارد.
نظرات و پرسشها
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!